تبلیغات
شمیم نماز - برای خدا ناز می كرد!
نمازپلی به سوی بهشت

برای خدا ناز می كرد!

شنبه 12 آذر 1390 10:45 ق.ظ

نویسنده : هادی بیابانی
ارسال شده در: خاطرات و داستان های نماز ،


 
اصمعى و تائب بیابانى

اصمعى نقل مى‎كند: در بصره بودم، نماز جمعه را خوانده و از شهر بیرون رفتم، مرد عربى را دیدم بر شترى نشسته و نیزه‎اى در دست دارد، چون مرا دید گفت: از كجا آمده‎ای و از كدام قبیله‎اى؟ گفتم: از طایفه اصمع. گفت: تو همانى كه معروف به اصمعى هستى؟ گفتم: آرى. گفت: از كجا مى‎آیى؟ گفتم: از خانه خداى عزّوجل.

گفت: اَو للهِِ بَیْتٌ فِى الاَْرْضِ؟ آیا در زمین، براى خداوند خانه‎اى هست؟

گفتم: آرى، خانه مقدس معظم، بیت الله‎الحرام. گفت: آنجا چه مى‎كردى؟ گفتم: كلام خدا مى‎خواندم. گفت: اَو للهِِ كَلامٌ؟ آیا خدا كلامى دارد؟

گفتم: آرى، كلامى شیرین.

گفت: چیزى از آن را برای من بخوان، سوره والذاریات را خواندم تا به این آیه رسیدم:

«وَفِی السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ(1)؛ و روزى شما و آنچه كه به شما وعده داده شده در عالم بالاست.»

گفت: این كلام خدا و سخن او است؟ گفتم: آرى، سخن اوست كه به بنده‎اش محمد(صلى الله علیه و آله) نازل كرده است.

پس از این حرف‎ها گویى آتشى از غیب به وجود او انداختند، سوزى در وى پدید آمد، دردى شگفت‎آور از درونش سر زد، نیزه و شمشیر را به زمین انداخت، شتر را قربانى كرد و به تهیدستان داد، لباس ستم از تن خارج كرد و گفت: ترى یقبل من لم یخدمه فى شبابه .

اصمعى! آیا كسى كه در جوانى به عبادت و طاعت نگذرانده، قبول درگاه می‎شود؟

گفتم: اگر نمى‎پذیرفتند چرا پیامبران را مبعوث به رسالت كردند؟ رسالت انبیا براى این است كه فرارى را باز گردانند و قهر كرده را آشتى دهند .

گفت: اصمعى این درد زده را دارویى بده، و خسته معصیت را مرهمى بنه .

دنباله آیات خوانده شده را شروع كردم:

«فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَالاَْرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ(2)؛ پس به خداى آسمان و زمین قسم كه وعده خدا حق است همانند سخنى كه با یكدیگر دارید .»

چون آیه را قرائت كردم چند بار خود را به زمین زده و نعره كشید، و همچون واله‎اى سرگردان و حیران، رو به بیابان نهاد .

دیگر او را ندیدم تا در طواف خانه خدا، كه دست به پرده كعبه داشت و مى‎گفت:

من مثلى و أنت ربّى، من مثلى و أنت ربّى؟

مانند من كیست كه تو خداى منى، مانند من كیست كه تو پروردگار منى؟

به او گفتم: با این كلام و حالى كه دارى مردم را از طواف باز داشته‎اى. گفت: اى اصمعى! خانه خانه او و بنده بنده او، بگذار تا براى او نازى كنم، سپس دو خط شعر خواند كه مضمونش این است:

اى شب بیداران ! چه نیكو هستید، پدرم فداى شما باد چه زیبا هستید، درِ خانه آقاى خود را بزنید، به یقین در به روى شما باز مى‎شود .

سپس در میان جمعیت پنهان شد، جستجو كردم اما او را نیافتم، حیرت زده و مدهوش ماندم، طاقتم از دست رفت، برایم جز گریه و ناله چیزی نماند.(3)

 

پی‎نوشت‎ها:

1- ذاریات : 22 .

2- ذاریات : 23 .

3- تفسیر كشف الاسرار : 9 / 319 .

برگرفته از كتاب عبرت آموز، حجة الاسلام حسین انصاریان.

تنظیم گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -